.::چند شاخه گل::.
بی حوصله مثل همیشه توخونه.دلم گرفته بود.ماشین رو برداشتمو رفتم یه چرخی بزنم.خیابون ها شلوغ بود و منم آرام و عصبی.وقتی دخترو پسری رو در کنار هم میدیدم که دست تو دست هم خوشحالن و میخندن خیلی حال میکردم.چراغ قرمز شد و من مثل همه در انتظار سبز شدن چراغ ایستاده بودم.یه جوون معتاد که حدود یک مترو 90 سانتیمتر قد داشت اومد کنار ماشین و التماس میکرد کمکش کنم ولی فقط نگاهش کردم و شیشه رو هم پایین نبردم و اونم رفت سراغ ماشین بعدی.بعدش یه دختر کوچیک خیلی خوشکل که حدود 10 سالش بود با یه پسری تو همین سنو سال اومدن کنار ماشین و التماس میکردن که آقا تورو خدا یکی بخر.دختره گل نرگس تو دستش بود و پسره آدامس موزی.دلم خیلی براشون سوخته بود.یه پولی رو برداشتم و دادم بهشون و خواستم شیشه رو بکشم بالا که گفتن ما گدا نیستیم ما داریم کار میکنیم.بعدش هم پسره چند بسته آدامس بهم داد و دختره چند شاخه گل.چراغ سبز شد و منم راه افتادم.آدامس هارو گذاشتم تو جیب مبارک ولی مونده بودم گل هارو چی کنم؟من که کسی رو نداشتم بهش گل بدم.یعنی یه زمانی فکر میکردم که کسی رو دارم ولی فکر کنم اشتباه میکردم چون من هیچکسی رو نداشتم.وقتی به گلها نگاه میکردم یه بغضی نشست تو گلوم.کنار جاده ایستادم و به گلها خیره شدم.از ماشین پیاده شدمو گلهارو گذاشتم روی پیاده رو و گفتم بالاخره یکی پیدا میشه که اینارو برداره و به کسی هدیه کنه.
بیمار بودن و روانی بودن نیازی به نسخه دکتر ندارد و تایید هم نمیخواهد.وقتی که در دنیایی زندگی میکنم که در اطرافم انسانهایی وجود دارند که از انسان بودن فقط نام و شکل ظاهری اش را دارند روانی میشوم.وقتی انسان هایی را میبینم که از گرسنگی جان خود را از دست میدهند و از این دنیای کثیف رهایی پیدا میکنند بیمار میشوم.فرقی نمیکند این انسانها کجا زندگی کنند یا به چه زبانی حرف بزنند.وقتی که من یک بیمار روانی با دیدن این تصاویر و دانستن اینها باز هم به زندگی خود ادامه میدهم و در حد ترکیدن غذا میخورم و در رفاه و آسایش تقریبا کامل زندگی میکنم شک نکنید یک بیمار روانی هستم.وقتی که فقط به فکر این انسانها هستم و هیچ کاری نمیتوانم برایشان بکنم یا حداقل فعلا نمیتوانمکاری بکنم یک بیمار روانی میشوم.با این شرایط فکر میکنم برای یک بیمار روانی بودن دلایل کافی داشته باشم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر