مانده ام از خدای خود گله کنم یا از دوستان خودم؟!
نمی دانم با کدامین کلمات شروع کنم. به خدا، مانده ام از خدای خود گله کنم یا از دست دوستای خودم؟! نمی دانم از چی ماجراست که با هر کسی دوست می شوم، شکست می خورم یا حداقل اینجور تصور می کنم! نمی دانم از خداست اینجور دوستاها جلوی من قرار می دهد یا از من است که جلوی آنان سبز می شوم. دیگر خسته شده ام و طاقت شکست دوستی، نامردی دوستان نسبت به خودم را ندارم. بعضی ها می گویند که انتظارات از دوستانت بی جاست! ولی به این دوستان عزیز بفرمایم که جان خود را در راه آنان هلاک کرده ام و از هیچ چیزی دریغ نکرده ام. دوست هایم چندجورند: بعضی هاشون برای منفعت و استفاده از حداکثر توانایی هایم باهام دوست می شوند و بعد از آنکه به قول معروف خرشان از پل گذشت بهم کم محلی می کنند بعضی هاشون دو رو هم نیستند صد رو دارند و بعضی ها در رو باهام دوستند و در پشت باهام دشمن! ای خدای مهربانم پاشو دیگر طاقتم نمانده است. درمانده شده ام. ای خدای عزیزم گوش هایت را باز کن و بشنو که دیگر پشت دستم را داغ خواهم نمود و به هیچ کسی خوشرویی نخواهم کرد. باز اگر خواستم به کسی خوشرویی کنم بایستی اول به فکر خودکشی باشم، شاید امشب آخرین شب تاریک زندگی ام باشد. شاید...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر