۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

گمگشته جانم


برای گمگشته ام می نویسم شاید یه روزی ...
هیچ وقت اون روز بیادماندی را یادم نمی ره رویایی بود مثل چهره زیبایت مثل ابروان کمانیت مثل اون غرور زیبایت رویایی بود.

رویای من هیچ گاه نذاشتی حرف دلم را بهت بزنم بهت بگم چه قدر دوستت دارم اولش تقصیر خودم بود باور نمی کردم عاشق شدم و عشق دست و پای آدم را به زنجیر می بنده فرار می کردم از عشقت ولی حالا افسوس آن لحظه ها را می خوردم.

رویای من اون روز ظهر که دیدمت آن قدر زیبا و رویایی بودی که قلبم ایستاد و دیگر توان مبارزه با عشق را نداشتم دل سپردم به تو ولی افسوس که تقدیر با من سر جنگ داشت.
دوست داشتن نهایت آرزوی منه ولی نمی تونم ازت دل بکنم از وقتی گفتم که تا زمانی که احساس نکنم دوست دارم چیزی از احساسم بهت نمی گم انگار بیشتر چشم به راحتم نمی دونم ۴۱ روز از آخرین دیدارمون که می گذره دیدار اسمش را نذارم بهتره ۴۱ روز از ژایان انتظار ۸ ماهه می گذره و من ۴۱ روز پیش را بهترین روز زندگیم می دونم چرا ؟ چون اون روز حرف دلم را بهت نگفتم چون زبون یارای گفتن کلمات را نداشتن و بعد از اون شب تازه فهمیدم دوست داشتن چقدر از عشق برتره می خوام دوستت بدارم نازنینم.
بد جور دلم گرفته عشق من بد جور شاید پایان راه باشم شاید امشب نمی دونم چرا نمی تونم دل بکنم ازت
خدا چقدر صدات بزنم
آخه چرا
چرا
چرا
هیچ وقت اینقدر ضعیف نبودم دیگه خودمم از خنده های الکیم بدم میاد عادتم بوده که هیچ گاه اطرافیانم را به خاطر غم و غصه خودم ناراحت نکنم همیشه لبخندی تصنعی و  شوخ  بودنم را سعی می کنم برای شاد بودن دیگران به کار ببرم ولی نمی دونم چرا زندگی هیچ وقت نمی خواد کاری کنه که منم بخندم به خدا از خنده های الکی و خندادن دیگران خسته شدم دیگه نمی تونم بریدم بریدم.
کجایی عشق من کجایی عشق من؟

هیچ نظری موجود نیست: